بنویس!)زمان میگذره و شاید بتونم بگم با همون سرعت آدما هم میگذرن،واس من سرعتش زیاده چون چشمم هنوز
پی موندنشونه.. چون شلوغه پلوغه ذهنم،دست خودمم هست البته.
هنوزم یه مدت عمیقا حس شادی دارم و یه مدت عمیییییییییقا عصبی خشن و حساس و زودرنج میشم.
همین که نمیتونم کنترلش کنم حس ضعیف بودن بهم میده.
بعضی وقتا فک میکنم یه جوری بشه که بتونم برم پیش یه روانشناس اما بازم انگار همه راه چاره ها رو
تو دست خودم میبینم.نمیدونم آمادگیشو دارم از اون تغییر بزرگ حرف بزنم یا نه،ولی هرروز بهش فک میکنم
گاهی قدمای کوچیکیم برمیدارم اما پراکنده.نمیشه اسمشو شروع یا پیشرفت گذاشت.
رقیبم خودمم همون منی که دیروز بودم.باید یه کم فکرمو سبک کنم.الان به هر چیزی تو هرزمانی فک میکنم.
تکراری شدنامو تکرار میکنم.. خسته کنندهاس حتی نوشتنش.
ته جاده سبزه،امید دارم .
نوشته شده توسط فلفل | لینک ثابت |
برچسب:
نویسنده: حمید پارسامنش